سفارش تبلیغ
سرور اختصاصی
سرور اختصاصی

حرفهای شیرین


93/2/21 :: 9:29 عصر

سابوته
وقتی که تو نیستی از زندگی سیرم
بی تو روزی صدبار از غصه میمیرم
وقتی که نیستی طاقت نمیارم
کاشکی میدونستی بی تو نمیتونم
دستات ، آره تکیه گاهمه
شونت ، بهترین پناهمه
قلبم ، برای تو میزنه
بی تو ، بی بهونه میشکنه
دارم دیوونه میشم باید بمونی پیشم
ببین چجوری عشقت منو زده آتیشم
آره دیوونه میشم اگه نمونی پیشم
تا اون نفس آخر از تو جدا نمیشم

بیشتر از جونم تورو میخوام
به تو مدیونم تورو میخوام
یک لحظه بی تو مگه میشه
تنها با من باش تا همیشه
ببین چجوری آسون ، منو دیوونه کردی
این دل بیچاره ، میکشه چه دردی

دستات ، آره تکیه گاهمه
شونت ، بهترین پناهمه
قلبم ، برای تو میزنه
بی تو ، بی بهونه میشکنه
دارم دیوونه میشم
باید بمونی پیشم
ببین چجوری عشقت
منو زده آتیشم
آره دیوونه میشم اگه نمونی پیشم
تا اون نفس آخر از تو جدا نمیشم
تویی صدای قلبم..


سابوته

92/7/24 :: 3:8 عصر

شعری در وصف خدا

اثری از : زنده یاد قیصر امین پور

پیش از اینها فکر می کردم خدا

خانه ای دارد کنار ابرها

مثل قصر پادشاه قصه ها

خشتی از الماس خشتی از طلا

پایه های برجش از عاج وبلور

بر سر تختی نشسته با غرور

ماه برق کوچکی از تاج او

هر ستاره، پولکی از تاج او

اطلس پیراهن او، آسمان

نقش روی دامن او، کهکشان

رعد وبرق شب، طنین خنده اش

سیل وطوفان، نعره توفنده اش

دکمه ی پیراهن او، آفتا ب

برق تیغ خنجر او ماهتاب

هیچ کس از جای او آگاه نیست

هیچ کس را در حضورش راه نیست

پیش از اینها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان،دور از زمین

بود، اما در میان ما نبود

مهربان وساده و زیبا نبود

در دل او دوستی جایی نداشت

مهربانی هیچ معنایی نداشت

هر چه می پرسیدم، ازخود، ازخدا

از زمین، از آسمان، از ابرها

زود می گفتند : این کار خداست

پرس وجو از کار او کاری خداست

هرچه می پرسی، جوابش آتش است

آب اگر خوردی، عذابش آتش است

تا ببندی چشم، کورت می کند

تا شدی نزدیک، دورت می کند

کج گشودی دست، سنگت می کند

کج نهادی پای، لنگت می کند

با همین قصه، دلم مشغول بود

خوابهایم، خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان اژدهای سرکشم

در دهان اژدهای خشمگین

بر سرم باران گرز آتشین

محو می شد نعره هایم، بی صدا

در طنین خنده ی خشم خدا ...

نیت من، در نماز و در دعا

ترس بود و وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم، همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک درس بود

مثل تمرین حساب وهندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ، مثل خنده ای بی حوصله

سخت، مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

...

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه، در یک روستا

خانه ای دیدم، خوب وآشنا

زود پرسیدم : پدر، اینجا کجاست ؟

گفت، اینجا خانه ی خوب خداست!

گفت : اینجا می شود یک لحضه ماند

گوشه ای خلوت، نمازی ساده خواند

با وضویی، دست و رویی تازه کرد

با دل خود، گفتگویی تازه کرد

گفتمش، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟ اینجا، در زمین ؟

گفت : آری، خانه او بی ریاست

فرشهایش از گلیم و بوریاست

مهربان وساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی، شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر هم ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌با دوست معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست

قهری او هم نشان دوستی است......

تازه فهمیدم خدایم، این خداست

این خدای مهربان وآشناست

دوستی، از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی، نقش روی آب بود

می توانم بعد از این، با این خدا

دوست باشم، دوست، پاک وبی ریا

می توان با این خدا پرواز کرد

سفره ی دل را برایش باز کرد

می توان درباره ی گل حرف زد

صاف وساده، مثل بلبل حرف زد

چکه چکه مثل باران راز گفت

با دو قطره، صد هزاران راز گفت

می توان با او صمیمی حرف زد

مثل یاران قدیمی حرف زد

می توان تصنیفی از پرواز خواند

با الفبای سکوت آواز خواند

می توان مثل علفها حرف زد

با زبانی بی الفبا حرف زد

می توان درباره ی هر چیز گفت

می توان شعری خیال انگیز گفت

مثل این شعر روان وآشنا :

"پیش از اینها فکر می کردم خدا ..."


سابوته

91/2/28 :: 9:53 عصر

                ( با مرغ پنهان)

                                            حرف ها دارم    

با تو ای مرغی که می خوانی نهان از چشم

و زمان را با صدایت می گشایی

چه ترا دردی است

کز نهان خلوت خود می زنی آوا

و نشاط زندگی را از کف من می ربایی ؟

در کجا هستی نهان ای مرغ  !

زیر تور سبزه های تر

یا درون شاخه های شوق ؟

می پری از روی چشم سبز یک مرداب

یا که می شویی کنار چشمة ادراک بال و پر ؟

هر کجا هستی، بگو با من

روی جاده نقش پایی نیست از دشمن

آفتابی شو

رعد دیگر پا نمی کوبد به بام ابر  .

مار برق از لانه اش بیرون نمی آید  .

و نمی غلتد دگر زنجیر طوفان بر تن صحرا  .

روز خاموش است، آرام است  .

از چه دیگر می کنی  پروا ؟

                                        ( سهراب سپهری )


سابوته

90/7/22 :: 11:12 صبح

گفتی که به احترام دل باران باش

باران شدم و به روی گل باریدم


گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم


گفتی که ستاره شو ، دلی روشن کن

من هم چو گل ستاره ها تابیدم


گفتی که برای باغ دل پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم


گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و تو را به ساحل دیدم


گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم


گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز

گل دادم و با ترنّمت روییدم


گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم


گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

مریم حیدرزاده

 


سابوته

90/3/19 :: 7:27 عصر

از باغ می برند چراغانی ات کنند
                               تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
                               تنها به این بهانه که بارانی ات  کنند

یوسف به این  رها شدن از چاه دل مبند
                                این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می روی
                            شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش بین رحیم  و رجیم نیست
                            از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
                              گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند
                                           شاعر : ابولفضل نظری



سابوته

89/7/11 :: 2:49 عصر

ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی                         دودم به سر برآمد زین آتش جوانی

ای بر در سرایت غوغای عشق بازان                         همچون برآب شیرین آشوب کاروانی

تو فارقی وعشقت بازیچه می نماید                              تا خرمنت نسوزد احوال ما ندانی

شهرآن توست وشاهی فرمای هرچه خواهی           گر بی عمل ببخشی ور بی گنه برانی

بسم از هوا گرفتم که پری نماند و بالی                 به کجا روم زدستت که نمیدهی مجالی

نه ره گریز دارم نه طریق آشنایی                           چه غم اوفتاد به ایران که تواند احتیالی

چه خوشست درفراقی همه عمر صبرکردن              به امید آن که روزی به کف افتد وصالی

به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن                    که شبی نخفته باشی به درازای سالی

غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد              که چنین نرفته باشد همه عمر برتو حالی

سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم           که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی


سابوته

گل رز برای شما
لیست کل یادداشت ها

صفحه اصلی
E Mail
مشخصات
گل رز
 RSS 

:: کل بازدیدها ::

246144


:: بازدید امروز ::

31


:: بازدید دیروز ::

36


:: پیوندهای روزانه::

:: درباره خودم ::

حرفهای شیرین
سابوته
حرفهای شیرین

:: مطالب بایگانی شده ::

خـــدا
حـرفـهای شیرین
غزل دلها
ich liebe dich
ولنتاین Valentine
داستان
تــــولـــد
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
میشل سروه
آلبرت انیشتن
دکتر علی شریعتی
شادمهر
خودسانسوری
آیا عشق فریب است؟
فواید بوسه در روابط زناشویی
60 نکته درباره ازدواج
جذب شدن به دیگران
ماه تولدافرادمشهور
عاقبت کارتون های کودکی
جملات بزرگان فمنیست
رابطه سالم یعنی :
شغل پیشین نام آوران دنیا
چــــرا ؟
یک راز مهم !
زندگی
شعر
مادر
دیگر

:: لوگوی دوستان من ::


گل رز برای شما

:: لینک به وبلاگ ::

حرفهای شیرین