سفارش تبلیغ
صبا ویژن

حرفهای شیرین


88/10/12 :: 3:14 عصر

 سلام ای غـرابـت تــــــنهایی
اتـاق را به تـو تسلیم می کنم
چرا که ابـرهــــای تـیره همــیشه
پـیغمبران آیه های تـازه تـطـهیرند
و در شهادت یـک شمـع
راز مـنوری است که آنرا
آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب می داند
ایمان بیاوریم
ایـمـان بـیـاوریـم بـه آغـــــاز فــصــل ســـرد
ایمان بیاوریم به ویرانه های باغ های تـخیل
به داس های واژگون شده بیکار
                              ودانه های زندانی .
نگاه کن که چه بــــرفی می بارد
شـاید حـقیقت آن دو دسـت جـوان بـود
        که زیـر بارش یکریز بـــرف مدفون شد...

                                                     فروغ فرخزاد


سابوته

86/12/8 :: 6:53 عصر

فروغ فرخزاد

در 15دی ماه 1313 ه.ش در تهران کودکی چشم به هستی گشود که بعدها همگان را غرق در حیرت کرد . مردم آن روز با شاعره ای آشنا شدند که چندی بعد به اوج شهرت رسید و آثارش هواخواهان بسیار یافت و در همان روزها بود که یکی از شاعران معروف او را در بی پروایی به حافظ تشبیه کرد و نوشت :"که اگر فروغ در قدرت بیان هم به پای لسان الغیب برسد ، حافظ دیگری خواهیم داشت." فروغ قدرت مطالعه، تحقیق و استعداد های شعری خود را از پدرش گرفت و از مادر هم صفا و مهربانی و سادگی را. پدر شعر می خواند و فروغ با علاقه گوش می داد که با ابیات آشنا شود .استعداد فروغ در نوجوانی به حدی بود که معلم انشایش باور نمی کرد که خودش انشاهایش را بنویسد . اولین شعر او با سبک نو شروع شد و او در شعرهایش بی آنکه شعار بدهد یا فلسفه ببافد با آرزوهای مردم ساده همدلی می کند . فروغ زبانش با زبان مردم عادی یکی بود. سرانجام در سال 1345 فروغ در تصادفی ناگهانی و غیر منتظره جان باخت و زمین بار دیگر عزاپوش شد. خود فروغ مدتی قبل از مرگش در جایی نوشته بود " می ترسم زودتر از آن چه فکر کنم بمیرم و کارهایم ناتمام بماند و این درد بزرگیست" .
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند       هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش     پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم
پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود       بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب           بهر فریب خلق بگویی خدا خدا
ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شادی در بهشت او می گشاید!
او که به لطف و صفای خویش               گوئی که خاک طینت ما را ز غم سرشت ....
آن آتشی که در دل ما شعله می کشد          گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود...
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق           نام گناهکارهء رسوا نداده بود..
بگذار تا به طعنه بگویند مردمان                         در گوش هم حکایت عشق مدام ما
" هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق        ثبت است در جریده عالم دوام ما"
فروغ فرخزاد و مسئله ‏ى فاصله

جامعه‏ى ایرانى دستخوش مدرنیزاسیون در شالوده‏ى تولید و بى‏بهره از مدرنیته‏ى فرهنگى، فروغ را از یک سو با اضمحلال ارزش‏هاى رفتارى گذشته و از سوى دیگر با طبقه‏ى نوکیسه‏اى روبرو مى‏ساخته که از الزامات فرهنگى - هنرى طبقه‏ى بورژوا و تمول و ثروت اجتماعى تهى بوده است. این بغرنجى و رو در رویى با آن است که فروغ را در شعرهایى نظیر "اى مرز پر گهر" به کنایه و تسخرزنى مى‏کشاند تا شبکه‏ى جعلى ارتباطات روزمره آدمیان را برملا سازد.
شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"، پیش از هر تجربه و تحلیل دیگرى، گواهینامه‏ى زیبایى‏شناختى است از برآورد بحران ارتباطات اجتماعى فرد در ایران زمانه‏ى خویش.
با رشد زن‏باورى (فمینیسم) ایرانى بعید نخواهد بود اگر که در آتیه بازنگرى نکات "فروغ‏شناسى"  معمول و رایج گردد. یعنى بازنگرى آن چه از سوى منتقدان مرد درباره‏ى شعر فرخزاد نگاشته شده است: از تشریحات محمد حقوقى و بررسى‏هاى رضا براهنى گرفته تا کتاب "از گمشدگى تا رهایى" محمود نیکبخت. این متون یک نسل را البته سروده‏هایى تکمیل مى‏کند که شاعران مرد دو نسل پیاپى در رثاى فروغ انتشار داده‏اند: از شعرهاى شاملو و اخوان ثالث گرفته تا ستایش سروده‏هاى شاعران امروزى. سواى این نکته‏ها، تخصص "فروغ‏شناسى" با گفته‏هاى مردانى جمع مى‏شود که درباره‏ى زندگى و آثار فرخزاد بر زبان آمده است: از اشاره‏هاى گلستان به سکوت خویش در مورد فروغ و از ارجاعات اجمالى رویایى به همسرایى با او و نیز یادنامه‏ى احمدرضا احمدى درباره‏ى فروغ در کتاب "حکایت آشنایى با..."، تا تجلیل محسن مخلمباف که در بررسى فیلمسازى آن شاعره، آرزوى داشتن خواهرى چون فروغ را ابراز کرده است.1
این طیف وسیع که فقط مجال اشاره‏اى گذرا به نمونه‏هاى جسته و گریخته‏اش بود، به شناختى پیکره و بنیاد مى‏بخشد که از آن همچون یک درس و رشته‏ى دانشگاهى با عنوان "فروغ‏شناسى" نام بردیم. این شناخت بایستى سرانجام روزى از فضاى جنبش روشنفکرى به دانشگاه‏ها و مدارس عالى سرایت کند و موضوع درس دانشجویان و ماده‏ى تدریسى ادبیات فارسى و فرهنگ مدرن ما شود.
اما "فروغ‏شناسى" که با حادثه‏ى تصادف فروغ و مرگ زودرس او شروع مى‏گردد، امکان رابطه‏گیرى تازه‏اى با سرایش او را نیز فراهم کرده است. کافى است این مصرع‏هاى شعر "وهم سبز" او را با صداى بلند بشنویم: ‌«... مگر تمامى این راه‏هاى پیچاپیچ در آن دهان سرد مکنده / به نقطه تلاقى و پایان نمى‏رسند؟» در همین ارتباط حس شنوایى ما با تلفظ شعر است که تمثیل‏هایى براى سرانجام محتوم هستى، یعنى مرگ، ردیف مى‏شوند.
در شعر یاد شده مى‏توان رد پاهایى از شرح حال فروغ یافت. شعرى که روایت یک رفتن است. رفتن به سوى یک حفره - غار - و رفتن به سوى نیستى و ترس جانکاهى از نبودن. آن هم در فرجام یک تصادف و در میانه‏ى عمرى که زیاد فرحبخش نیست و به خاطر وجود فاصله به یک بغرنجى بدل شده است. در حاشیه این رفتن و سوق به سوى نیستى که امرى فراگیر است، امکانى ضعیف (مثل کورسویى در ظلمت تمام) پدیدار مى‏شود. یعنى آن چه نخست وسوسه‏ى ماندن است و سپس به نیاز کسب جاودانگى بدل مى‏گردد. این نیاز است که به تلاش براى ادامه و تداوم زندگى مشروعیت مى‏بخشد. آثار فروغ (به رغم لحن غمبار و افسرده‏ى شعرهاى جا افتاده‏ى پسین) با تلقى یاد شده از امر حیات بایستى بربالیده باشند. آثارى که تصادف فروغ، رشته‏ى ارتباط زنده‏ى آن را با جهان اطراف گسسته است. اتفاقى که نهال رشد طبیعى او را سوزانده است. اما انگار وى این را از پیش حس کرده است: ‌«... صداى پایم از انکار راه برمى‏خاست / و یأسم از صبورى روحم وسیع‏تر شده بود / و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ / که بر دریچه گذر داشت، با دلم مى‏گفت: / - نگاه کن / تو هیچگاه پیش نرفتى / تو فرو رفتىشعر "وهم سبز" او بیان کشمکش شاعرى افسرده و طلبِ یافتن و نیاز آرامش است زیرا از یک سو مى‏آورد: ‌«تمام روز در آیینه گریه مى‏کردم /... / تنم به پیله‏ى تنهاییم نمى‏گنجید.‌» از سوى دیگر از "خانه‏هاى روشن شکاک" و از "زنان ساده‏ى کامل" مى‏خواهد که پناه‏اش دهند. یادآورى همین نکته‏هاى افسردگى و سرگردانى و نیاز پناه یافتن، آستانه‏اى است که به مهم‏ترین اثر بیوگرافیک او یعنى شعر بلند "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد" چشم‏اندازى مى‏گشاید.
از این منظر به مسئله‏ى فاصله مى‏رسیم که در شعر او چون انگیزه‏ى اصلى و محرکى نامریى (ناشى از تشتت در ارتباطات او و بحران فراگیر روابط اجتماعى) عمل کرده است. بنابراین توجه به خاستگاه انگیزه و محرک سرایش او، که از حس فاصله‏اى برمى‏خاست که منتج از تجربه‏هاى ناکام دوست‏یابى و شرایط بیزارکننده‏ى جامعه ایرانى آن زمان بود، براى دریافت عمق و معناى شعرش لازم و ضرورى است.
از زندگى‏نامه‏ى نانوشته او و نیز از میان سطرهاى کسانى که به شعر و زندگى او پرداخته‏اند، به تلاش‏هاى مکرر او در یافتن یار و یاور مى‏توان پى برد. فروغ پس از ازدواج ناموفق خود با پرویز شاپور تا آشنایى با گلستان، مى‏بایستى در پى طرح دوستى با شاعران زمانه از رحمانى تا کسرایى و از نادرپور تا... بوده باشد. برخى از این نزدیکى‏ها مى‏بایستى چون تأثیرگیرى و الگوبردارى از شاعران در شعر فروغ جا باز کرده باشند. اما همواره فروغ، به خاطر دست نیافتن به "معشوق ایده‏آل"، از کمند این تأثیرات و سرمشق‏ها برگذشته تا سرانجام به زبان و بیان ویژه‏ى خود برسد. بى آن که این توفیق ادبى او با رابطه‏اى موفق در زندگى همراه شده باشد. به واقع شاید آن توفیق ادبى و نیاز شاعر شدن بوده که فروغ را از ارتباطى به آشنایى با دیگرى مى‏کشانده است و حس فاصله با دیگرى، غریزه سرایش او را به فعلیت مى‏رسانده است.
از سوى دیگر جامعه‏ى ایرانى دستخوش مدرنیزاسیون در شالوده‏ى تولید و بى‏بهره از مدرنیته‏ى فرهنگى، فروغ را از یک سو با اضمحلال ارزش‏هاى رفتارى گذشته و از سوى دیگر با طبقه‏ى نوکیسه‏اى روبرو مى‏ساخته که از الزامات فرهنگى - هنرى طبقه‏ى بورژوا و تمول و ثروت اجتماعى تهى بوده است. این بغرنجى و رو در رویى با آن است که فروغ را در شعرهایى نظیر "اى مرز پر گهر" به کنایه و تسخرزنى مى‏کشاند تا شبکه‏ى جعلى ارتباطات روزمره آدمیان را برملا سازد. او در مضمونى نظیر "شهر پرواز شایعه است" فقط طعنه‏هاى دیگران نسبت به زندگى شخصى خود را افشا نمى‏کند، بلکه فراتر از آن از جامعه‏اى سخن مى‏گوید که شایعه جاى خبر را در شبکه‏ى ارتباطات انسانى مى‏گیرد و به جاى عقل و خرد ارتباطى، بى‏خردى و جهل افسارگسیخته را باز تولید مى‏کند.
شعر "ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد"، پیش از هر تجربه و تحلیل دیگرى، گواهینامه‏ى زیبایى‏شناختى است از برآورد بحران ارتباطات اجتماعى فرد در ایران زمانه‏ى خویش. یعنى آن چه که به صورت نیاز عشق، و ناکامى‏ها و دستیابى‏ها به وصال معشوق به مضمون ادبى و محتواى پوئتیک (شاعرانگى) بدل مى‏گردد.
مخاطب در شرح حال فروغ، که ترکیبى از متن‏هایى چون شعر یاد شده است و نیز از متن‏هاى نانوشته‏اى که در اقوال هم‏نسل‏هاى او جارى است، با دخترى آشنا مى‏شود که با داشتن مادرى سنتى زیر مهمیز پدرسالارى بالغ مى‏شود. پدر ارتشى، تکرار حاکمیت در خانه‏اى است که در بیرونش رضا شاه بر تخت نظام سلطنت حکم مى‏راند. پدر، فرمانبر از نظام سلطنتى و از شاهى که مرید روح زمانه‏ى رشد صنعتى و به اصطلاح مدرنیزاسیون غربى است و حاکمیتش براى آزادى‏هاى مدرنیته ارزشى قائل نیست، فرزند خود را تربیت مى‏کند. آن چه بعدها فروغ فرخزاد شاعر را مى‏سازد و بر ذهنش حک مى‏شود و در عصیان و حسرت و افسردگى توامان مجموع مى‏شود، ریشه در واکنش او به نقش پدرش دارد. این حس شاعرانه‏ى او است که بعدها در سرایشش به طور آشکارا یا ضمنى به کمبود تجدد فرهنگى (مدرنیته) در کارزار مدرنیزاسیون کشور اشاره مى‏دهد. این امر بخشى از دلیل واکنش‏ها و تلاش‏هاى عصیان‏زده‏ى او است که گاهى به جنون و عدم تعادل روانى و پریشان حالى مى‏رسد.

سابوته

گل رز برای شما
لیست کل یادداشت ها

صفحه اصلی
E Mail
مشخصات
گل رز
 RSS 

:: کل بازدیدها ::

246147


:: بازدید امروز ::

34


:: بازدید دیروز ::

36


:: پیوندهای روزانه::

:: درباره خودم ::

حرفهای شیرین
سابوته
حرفهای شیرین

:: مطالب بایگانی شده ::

خـــدا
حـرفـهای شیرین
غزل دلها
ich liebe dich
ولنتاین Valentine
داستان
تــــولـــد
فروغ فرخزاد
احمد شاملو
میشل سروه
آلبرت انیشتن
دکتر علی شریعتی
شادمهر
خودسانسوری
آیا عشق فریب است؟
فواید بوسه در روابط زناشویی
60 نکته درباره ازدواج
جذب شدن به دیگران
ماه تولدافرادمشهور
عاقبت کارتون های کودکی
جملات بزرگان فمنیست
رابطه سالم یعنی :
شغل پیشین نام آوران دنیا
چــــرا ؟
یک راز مهم !
زندگی
شعر
مادر
دیگر

:: لوگوی دوستان من ::


گل رز برای شما

:: لینک به وبلاگ ::

حرفهای شیرین